يك روز ، لابه لاي اوراق اين تقويم مكرر ، همين حوالي ، چشم هاي يك اتفاق پلك زدند.
و من ؛ خسته ي هميشه ي بودن هايم پناهنده چشم هايش شدم .
پناه بردم از عمق نگاه هرزه ي كلاغ هاي باغ ، كه بي امان لابه لاي حواشي مرده ، دنبال حادثه دندان گيري براي عصيان هاي روزانه شان هستند به لبخند هاي تلخ و لب پريده اش .
گاهي رنگ ها هم از اعتبار مي افتند
زياد فرقي نمي كند
سياه
سفيد
خاكستري
با مردم بي درد نداني كه چه درديست
استاد مهرداد اوستا
خيلي از ما مرز بين طنز،فكاهه،هزل و هجو را به خوبي نمي دانيم و به صرف نشاندن لبخند ي روي لبمان نوشته،شعر،داستان يا هر چيز ديگر را طنز تلقي مي كنيم.
اگر در فرهنگ لغت هامان به دنبال تعريفي از طنز باشيم طنز مسخره كردن معنا شده در حالي كه كار طنز مسخره كردن صرف نيست.
تعريف مولير از طنز«اصلاح حماقت هاي جامعه است» و اين حماقت ها برطرف نمي شوند مگر اينكه كسي ذره بيني بردارد و اين اشتباه ها را به قدري بزرگ كند تاحماقت ها كه جلوه ي عادت پيدا كرده اند ان طور كه هستند ديده شوند ،كار طنز پرداز نشان دادن است حال، ديدن و فكر كردن و اصلاح، كار خود ماست.
گاه به دليل نشناختن و ندانستن مرز ها، تمام اثاري كه ته مايه ي خنده اي دارند به حساب طنز مي گذاريم و بعد با خودمان ميگوييم اين طنز چه ثاثيري در جامعه دارد؟؟
-اگر به عنوان مثال در اثري طنز الفاظ ركيك به كار رفته باشد اين اثر هزل است.
-اگر شخصيتي مورد تمسخر و تحقير قرار گيرد هجو است.
-اگر محوريت خاصي نداشته باشد و صرف خنداندن مخاطب نوشته شده باشد و از مسائل پيش و پا افتاده و ساده صحبت كند مي شود فكاهه،« اين نوع نوشته غالبا فاقد عمق است.»
با اين تعاريف خيلي از اثاري كه با نام طنز نوشته و به مخاطب عرضه ميگردند به دسته هاي ديگر تنزل پيدا مي كنند.
شعر طنز و شاعر طنز نويس بايد ويژگي هايي داشته باشد كه او را از شاعران ديگر و شعر او از سايراشعار تمييز دهد . شايد بهترين ويژگي يك طنز پرداز «رندي» اوست، حيله نمي كنند اما بسيار با هوشند و با تيز بيني به اسرار پي مي برند .
شعر طنز ويژگي هاي خاصي دارد اولين معيار ان نشاندن لبخند روي لب مخاطب است اما تبسمي كه در پي ان تفكري نباشد ارزشمند نيست و بسيار زود گذر است. كار طنز (كه ما اينجا بيشتر به شعر مي پردازيم)بايد عمق داشته باشد تا مخاطب را واقعا به تفكر وادار كند(ببينيد از واژه ي وادار استفاده كردم يعني ممكن است ذهن مخاطب براي تفكر اماده نباشد طنز پرداز بايد ذهن او را وادار به تفكر كند.)به قياس ميان خود و رفتار هايي كه نكوهيده شده اند.اين قياس خيلي مهم است چون همه چيز از همين جا شروع مي شود همه تحول و دگرگونيي كه قرار است اتفاق بيفتد ، همان اصلاح ها.
مخاطبين اشعار طنز را هم گروهي از افراد عام و هم خاص در بر مي گيرد پس نياز است كه وزن و الفاظ و واژه هايي كه استفاده مي شوند قابل درك و ساده باشند و اين كار نبايد موجب كاهش ارزش اثرشود همين جاست كه تبحر و هنرشاعر طنز پرداز پيدا مي شود،در واقع سادگي ظاهري در عين پيچيدگي مفهوم.
كار او در اميختن تلخ و شيرين با هم است به گونه اي كه نه شيريني اش برايت لذت بخش و ماندگار باشد نه تلخي اش ازارت دهد.
وظيفه ي طنز پرداز مسئول و متفكر اصلاح فكر ادم هاي جامعه اش است يا همان حماقت ها.
رومن گاري مي گويد:«بزرگترين نيروي فكري بشر ،حماقت است . بايد در مقابلش سر تعظيم فرود اورد و به ان احترام گذاشت چون همه جور معجزه اي از ان ساخته است»
صدر الدين الهي مي گويد:«در عمق حماقت ها ممكن است بتواني نابغه اي را پيدا كني.»
تمام اين طنز پرداز ها از دل همين حماقت ها بيرون امده اند و بعضي هاشان شدند نابغه، پس يك جورهايي به ان مديون اند،چون بين ما بودند، مي توانند از ما بنويسند از درد ها، كم بود ها،عقده ها، غصه ها،شادي ها، حتي از همان حماقت ها بنويسند.
زندگي خيلي از ما خلاصه شده در خوردن. احساس مي كنيم تنها غممان نان است و گاه گداري هم براي تنوع نشستن به سوگ عزيزان، دردها و غم هاي خيلي از ما در همين ها خلاصه مي شود.
نيمي از روزمان صرف خوردن مي شود و نيمي ديگر صرف فكر كردن به چيزي كه قرار است بخوريم ، پر شده ايم از تعارف هاي الكي، چيز هايي را مي گوييم ولي بهشان عقيده نداريم . اين مي شود دروغ، ريا. بعد ادعا مان ميشود كه از دروغ بدمان مي ايد، دليلي براي گفتنش نمي بينيم ، حال انكه واژه ها مان هم به سادگي نفس كشيدن دروغ مي گويند، به همه چيز به ديد تجارت نگاه مي كنيم ،معامله، پولمان را جايي خرج نمي كنيم كه سودش را برداشت نكنيم،گرچه كه خيلي وقت ها هم حق داريم، يا بايد خورد كنيم يا خورد شويم، در خيالمان روي شانه هاي كسي سوار ميشويم براي ديده شدن ، اما نمي دانيم كه خودمان خيلي وقت است داريم سواري مي دهيم.
توي اين اوضاع اگر يك هنرمند ،يك شاعر،بخواهد صادق باشد با خودش، با شعرش، با مخاطبش، كلاهش پس معركه است،يا سكته مي كند و ميميرد بعد خود ما مي نشينيم و برايش داستان مي سازيم. يا به هر بدبختي كه شده بايد زندگي اش را جمع و جور كند و از اين كشور برود، و روياي خارج از كشور براي يك هنرمند اگر حرف كاملا نو و ايده ي بكري نداشته باشد به كابوس شستن دستشويي ها ختم مي شود.
و اگر حس ناسيوناليسمي در و جود هنرمندمان غليان كند و بخواهد بماند و به كشورش خدمت كند يا بايد زير بار قرض كمر خم كند و هنرش را به پول بفروشد يا اينكه انقدر پوست كلفت شود كه ديگر رنج مردمش را نبيند و در حالي كه مردم دارند از گرسنگي ، فقر و سرما مي ميرند او از عشق هاي ابي بگويد و قدم زدن زير باران با معشوقه اش را شعر كند.
خيلي از شاعران جوان ما از ترس سانسور هاي مختلف براي گفتن حرف هايشان به پيچيده نويسي هاي غريبي رو اورده اند، شعررا كرده اند كلافي سر در گم كه خودشان هم حتي نمي توانند سرش را پيدا كنند،شايد اين يكي از علل جدايي عوام از شعر معاصر ماست .
در حال حاضر ، در موقعيتي كه مردم را با درگيري هاي سياسي ،اجتماعي و معضلات فرهنگي و ترس از گرسنگي مردن و خيلي چيز هاي ديگر افيون كرده اند.شاعري كه كه خيلي ها حتي نامش را هم نشنيده بوديم از عمق همين حماقت ها ، ترس ها ،دلهرها ،بلند شد. و همه ي ما را به تبسم و تفكر دعوت كرد خيلي ها اعم از عام و خاص اين دعوت را پذيرفتيم و گوش سپرديم و لذت برديم ،گاه خنديديم و گاه هم به حال خودمان گريستيم،عميقا فكر كرديم اصلاح شديم و اصلاح هم كرديم.
بعضي هامان هم به دليل تعصبات بي خودي اي كه داشتيم،يعني نداشتيم بهمان خوراندند،خط دادند،اراده مان را سلب كردند. شديم ادم اهني،فكر را از ما گرفتند گفتند اين بد است ،گفتيم بد است.،گفتند اين يكي خوب است ما هم فكر نكرديم گفتيم خوب است . مغرضانه رفتار كرديم با ديگران،حتي هنر را هم مغرضانه نگاه كرديم دست خودمان نبود كه، فكر نداشتيم.،محكمه را نقد محتوايي كرديم در جوابش شعر گفتيم در حالي كه پيدا بود هنوز الفباي ساده ي شعر را نمي دانيم.
خيلي از ما حتي همان هايي كه زندگي مي كنند براي اينكه بخورند هم اين شعر را شنيدند قبولش كردند يا نكردند، و تا جايي كه بلد بودند فكر كردند يا اصلاح شدند يا انقدر فكرشان محدود و درگير بود كه به قبول نكردن فضايش بسنده و رهايش كردند.
من نمي خواهم اينجا بگويم كه محكمه وحي منزل است(گرچه كه عقيده دارم طنز به دلايل ساختاري اش وحي مي شود)اما خيلي از اشتباه هاي ما و زندگي ما،در اين شعر خلاصه شده بود و كسي كه اين همه اشتباه را ببينيد و اينگونه به خود جرات فرياد زدن را بدهد ارزشمند است و اين درست نيست كه ما با نقد هاي ناشيانه مان بخواهيم دستمان را به جايي برسانيم كه نمي شود.
غم، كسالت، بي حوصلگي ، ....
هيچ نامي ندارند ، پوزخند مي زنم و اهسته با خودم مي گويم :
"درد هايم هم مثل خودم بي نام و نشان شده اند"
همين بي نامي ، بي دوايي را يدك مي كشد . و من را تبدل كرده اند به دخترك احمقي با منطق هاي كودكانه.
اين روزها بين همه چيز گير كرده ام بين بودن و نبودن ، بين انسان و هستي ، بين احساس و منطق ، بين حتي خودم و يك تو.
هميشه قضيه به اينجا كه رسيده اتفاق ها به هم گره خورده اند ، سخت شده اند ، حتي سخت تر از گذشته فشار ها بيشتر ميشوند ، مسئوليت از هميشه بيشتر.
همان كودكم هنوز ، سرگردان تر از هميشه ، مبهوت اتفاقات دور و نزديك ، دنبال دستاويزي هستم .
دنبال چادر مادرم در خيل زنان سياه پوش
"تو" يعني بازنويسي يك حادثه دور
"تو" يعني ياداوري دردناك خاطره ي قرن ها
"تو"يعني نزديك ترين اتفاق ممكن
اين هم دليل:
"حدودا سيزده هزار و صد و چهل بار بيدار شدن و خوابيدن دوباره بيدار شدن و باز خوابيدن ، روي يك زمين و زير يك اسمان !
اين رقم سرسام اوري ست كه تحملش به طاقتي فوق انساني احتياج دارد ، به هر شكلي كه حساب كني به خودت حق خواهي داد كه بعد از اين همه ، به حقيقتي رسيده باشي !
به جوابي ، به دليلي ، انگيزه اي ، و به چيزي كه كه كمي فقط كمي به تو ارامش بدهد !
اما حقيقتي ديدني نيست ، جوابي نيست ، و هيچ چيزي نيست هيچ چيز"
نخستين سخنم با جماعت شاعران و نويسندگان زنده است.(ادباي ريش و سيبيل دار و جوانان قديمي را مي گذاريم كنار.كاري به كار انها نداريم.)
اين جماعت شاعران و نويسندگان شهري و پايتخت نشين شعرشان را كه مي خواني بوي دود گازوئيل و«هر» و «تر» ميدهد. همه ي شعر و حرفشان اين است : اخ و اوف ما چقدر تنهاييم و فراموش شده. ديگر گل شمعداني گل نخواهد داد . شرح دوست بازي ها و مي خوارگي ها و «شير مستي ها» را هم گاهي چاشني شعر مي كنند. چقدر هم پر مدعا هستند كه اين ملت هنر نشناس هنوز خيلي مانده كه بفهمند شعر يعني چه و هنر يعني چه و قدر ما را بداند. هرگز قدم رنجه نمي دارند كه بيفتند توي مردم روستا ها و شهرستان ها را بگردند و ببينند براي كدام مردم شعر مي گويند،داستان مي نويسند. اگر نيما را محترم مي دانيم براي اين است كه قبل از شاعر بزرگي بودن انسان بزرگي بود. پژوهنده بود. هرگز قبول نكرد كه هواي كوهستان هم از دود گازوئيل سياه و كثيف شده است. وي فناعت به دود گازوئيل خيابان هاي شهر دود و افيون نكرد و شعر مصور براي صفحه سرگرمي هاي مجله هاي هفتگي ترتيب دادن را جزو كار شاعري خود نشمرد.
نشخوار گر نبود. اگر هم به افيون پناه برد، نه براي اين بود كه روشنفكر بازي در اورد.نيما شاعر بود نه متشاعر.
فلان شاعر كه دو سه روزي بيشتر نيست توي خط شعر افتاده و هرگز پيچ و خم چرخ سپهر گردان –چنان كه افتد و داني-گرفتار نيامده، يك دفعه مي بيني كه ترياكي از اب در امده و روز و شبش در ميخانه ها مي گذزد.كه چه؟يعني:اي جماعت هنرنشناس و عاصي ! بدانيد و اگاه باشيد كه من شاعر خيلي روشنفكري هستم و دارم از ياس و حرمان و شكست منفجر مي شوم.عرق مي خورم ترياك مي كشم كه منفجر نشوم. شما بايد قدر بي قدر مرا بدانيد كه قلبم از گل نازك تر است و زود قهر مي كنم.
شعرش هم كه پيام اور چيزي جز اين نيست.راستي راستي كه اين پايتخت هم خاصيت عجيبي دارد. فلان بابا كه ديروز براي مجله ها جدول كلمات متقاطع ترتيب ميداد،امروز مي بيني كه ديوان چاب زده و شده شاعر شعير معاصر نو پرداز و كهنه ساز و براي ما شهرستاني ها ي قانع و گردن از مو نازك تر،پز ميدهد. ديوانش را كه باز مي كني و ميبيني كه صد صفحه بيشتر ندارد و هفتاد ريال قيمت.و از اين صد صفحه هم روي هم پنجاه صفحه را سفيد گذاشته، از هر دو خط شعر دو صفحه كه مثلا كتاب ابرومند و زيبا باشد.
داستان و نمايشنامه هم دست كمي از شعر ندارد همه اش سخنان فيلسوف مآبانه. مبهم نويسي . فرماليسم. همراه بوي گازوئيل و ترياك.
داستان ها يا شرح سطحي و ساده ي زندگي روزمره ي مردم كوچه و بازار است-يك نوع عكاسي- يا اداي سوررئاليستي بازي در اوردن.....
وقتي شرح زندگي روزمره را مي نويسند كه هنر،جمع كردن مواد فولكلوريك است در داستان. و هرجا كه داستاني پر از ضرب المثل و اصطلاح عاميانه مي بينند،دهانشان اب مي افتد. هدايت و بعضي هاي ديگر در اين زمينه كوشش كردند خيلي از داستان هاي هدايت از زندگي روزمره ي مردم زمينه مي گيرد و پر از اصطلاحات عاميانه است بعضي از اين داستان هايش هم ناموفق است نمونه اش علويه خانم.
ان«باباي پا در گريز فرنگ نشين» هم دهانش از ديدن اين جور چيز ها اب ميافتد و اگر خوانديم كه «شوهر اهو خانم» را تعريف كرده تنها به خاطر همين جنبه ي ان رمان بوده است نه ديگر خصوصيات برجسته اش. نويسنده ي عزيز ان رمان نبايد گول چنان تعريف هايي را از ان گروه ادباي ريش و سيبيل دار بخورد...
وقتي اداي سورئاليستي بازي در مي اوردند، مي بيني كه افتاده اند توي خط تورات و از نوشتن و ايه اوردن و باز افريني اساطير تورات و ادم هايش مغلق نويسي و هذيان گويي و چيزي از اب در اورده اند كه غير از خودشان كسي نمي داند اقاي نويسنده چه مي خواسته بگويد..........
صمدبهرنگی
شده ام شاپرک ...نه...شپره...نه....هیچ... یک هیچ بزرگ با غده های مغزی کوچک - یک هیچ بزرگ که بالهایش را روزگار هی کدر ، کدر ...سیاه می کند.
روح این پروانه خیلی وقت است که در سردخانه ی جسم های کاغذی شما سرگردان کالبد خود است.
راه می رود ، میدود ، مبهوت تمام راه های ناتمام .
کاش زندگی به قدر زیستن به من فرصت می داد .
کاش زندگی به قدر عاشق شدن به من مجال نفس کشیدن میداد
کاش زندگی.......
ای تف به این ای کاش که هر جا کم اوردم گفتم ای کاش و ماندم ، خشک شدم.
-
هیچ وقت بیمار درد های جسمی ام نبودم . اصلا اين واژه جسم ، ماده ، چيز حقيري ست ، پست و فاني .
من از مكتب ماترياليست مي ترسم .
از خيلي چيز ها ترسيدم و حالا به طرز فجيعي گرفتار شدم .
از مرگ ترسيدم ... نه ... نترسيدم....ترساندنمان...
ولي حالا به دور از تمام خرافات ، لحظه هايم را پيشكش مرگ كردم ، در ايوان به انتظارم.
من مرگ را كودكي مي بينم كه روزي مي ايد ، روزي نزديك تر از چيزي كه فكرش را بكني ، يك دختر بچه با موهاي طلايي يك پسر بچه ، نمي دانم ، اما ميايد . و دستش را كه پر از ارامش هاي نديده است به سمت دست هاي ملتهب و خسته ام از بودن دراز مي كند . و من پيشكشم را ، تمام خودم را تقديم مي كنم.
من از خودم ترسيدم ... نه.... مي ترسم ، وحشت دارم ... وحالا در باتلاقي از خودم اسيرم.
هر چه بيشتر تلاش مي كنم بيشتر فرو مي روم به عمق يك تو.
يك جنگجو كه نجنگيد اما شكست خورد
از نصرت رحماني
(( هر اندازه مبدا حرکت پایین تر باشد به همان اندازه صعود بیشتر می شود . شایستگی یک فرد مبارز در تقوا و فضیلت او نیست بلکه در پیکاریست که برای تبدیل بی عفتی ، بی همتی ، بی اعتقادی و خباثت به تقوا و فضیلت انجام می دهد . یک روز یک ملک مقرب سمت راست خداوند جای می گیرد اما نه او میکائیل است و نه جبرئیل . بلکه او ابلیس است که سر انجام توانسته سیاهی نفرت انگیزش را به نور و روشنایی تبدیل کند . ))
من حیرت زده به تو نگاه می کردم و می اندیشیدم که : (( شنیدن این سخنان چه شیرین است ! پس گناه هم می تواند برای رساندن آدمی به خدا تبدیل به یک باریک راه شود ؟! پس گناه کار هم می تواند به رستگاری امیدورا باشد ؟!))
سرگشته ی راه حق
از نیکوس کازانتزاکیس
مسئوليتم زياد شده ، بي اجازه بار روي دوشم مي گذارند ، شده ام حمال عشق هاي ديگران، مرا تجربه ميكنند ،اشتباه مي شوم ، معترف مي شوند، و بعد باز يك عبور ساده.
كسي نفهميدن ها ، گيج شدن ها ، برگشت خوردن هايم را نمي فهمد، مدتي است كه مدام دارم برگشت مي خورم ، قضيه خيلي سخت شده يعني سختش كردند ،
زندگي ام شده مثل معادله ي nمعادله nمجهول nبرابر معلوم هاي وجودم مجهول است . پر ام از علامت سوال ، تعجب ، در هيچ چيز به نقطه سر خط نمي رسم .
سر خط اولم هي پاك مي شوم و دوباره از سر نو شروع مي كنندم ، شايد اسم اين را هم بشود چرخه ي حيات گذاشت يا هر چيز ديگري كه شما بخوهيد.
خيلي خسته ام ، شما خودتان كه اينها را بهتر از من ميدانيد گفتن مجددش يعني تكرار و تكرار گناه دارد
