شده ام شاپرک ...نه...شپره...نه....هیچ... یک هیچ بزرگ با غده های مغزی کوچک - یک هیچ بزرگ که بالهایش را روزگار هی کدر ، کدر ...سیاه می کند.
روح این پروانه خیلی وقت است که در سردخانه ی جسم های کاغذی شما سرگردان کالبد خود است.
راه می رود ، میدود ، مبهوت تمام راه های ناتمام .
کاش زندگی به قدر زیستن به من فرصت می داد .
کاش زندگی به قدر عاشق شدن به من مجال نفس کشیدن میداد
کاش زندگی.......
ای تف به این ای کاش که هر جا کم اوردم گفتم ای کاش و ماندم ، خشک شدم.
-
هیچ وقت بیمار درد های جسمی ام نبودم . اصلا اين واژه جسم ، ماده ، چيز حقيري ست ، پست و فاني .
من از مكتب ماترياليست مي ترسم .
از خيلي چيز ها ترسيدم و حالا به طرز فجيعي گرفتار شدم .
از مرگ ترسيدم ... نه ... نترسيدم....ترساندنمان...
ولي حالا به دور از تمام خرافات ، لحظه هايم را پيشكش مرگ كردم ، در ايوان به انتظارم.
من مرگ را كودكي مي بينم كه روزي مي ايد ، روزي نزديك تر از چيزي كه فكرش را بكني ، يك دختر بچه با موهاي طلايي يك پسر بچه ، نمي دانم ، اما ميايد . و دستش را كه پر از ارامش هاي نديده است به سمت دست هاي ملتهب و خسته ام از بودن دراز مي كند . و من پيشكشم را ، تمام خودم را تقديم مي كنم.
من از خودم ترسيدم ... نه.... مي ترسم ، وحشت دارم ... وحالا در باتلاقي از خودم اسيرم.
هر چه بيشتر تلاش مي كنم بيشتر فرو مي روم به عمق يك تو.
يك جنگجو كه نجنگيد اما شكست خورد
از نصرت رحماني
(( هر اندازه مبدا حرکت پایین تر باشد به همان اندازه صعود بیشتر می شود . شایستگی یک فرد مبارز در تقوا و فضیلت او نیست بلکه در پیکاریست که برای تبدیل بی عفتی ، بی همتی ، بی اعتقادی و خباثت به تقوا و فضیلت انجام می دهد . یک روز یک ملک مقرب سمت راست خداوند جای می گیرد اما نه او میکائیل است و نه جبرئیل . بلکه او ابلیس است که سر انجام توانسته سیاهی نفرت انگیزش را به نور و روشنایی تبدیل کند . ))
من حیرت زده به تو نگاه می کردم و می اندیشیدم که : (( شنیدن این سخنان چه شیرین است ! پس گناه هم می تواند برای رساندن آدمی به خدا تبدیل به یک باریک راه شود ؟! پس گناه کار هم می تواند به رستگاری امیدورا باشد ؟!))
سرگشته ی راه حق
از نیکوس کازانتزاکیس
مسئوليتم زياد شده ، بي اجازه بار روي دوشم مي گذارند ، شده ام حمال عشق هاي ديگران، مرا تجربه ميكنند ،اشتباه مي شوم ، معترف مي شوند، و بعد باز يك عبور ساده.
كسي نفهميدن ها ، گيج شدن ها ، برگشت خوردن هايم را نمي فهمد، مدتي است كه مدام دارم برگشت مي خورم ، قضيه خيلي سخت شده يعني سختش كردند ،
زندگي ام شده مثل معادله ي nمعادله nمجهول nبرابر معلوم هاي وجودم مجهول است . پر ام از علامت سوال ، تعجب ، در هيچ چيز به نقطه سر خط نمي رسم .
سر خط اولم هي پاك مي شوم و دوباره از سر نو شروع مي كنندم ، شايد اسم اين را هم بشود چرخه ي حيات گذاشت يا هر چيز ديگري كه شما بخوهيد.
خيلي خسته ام ، شما خودتان كه اينها را بهتر از من ميدانيد گفتن مجددش يعني تكرار و تكرار گناه دارد
..... شروع كرد به زمزمه كردن . دستهايش را در جيب كرد . احساس كرد كه چيزي در آن هست كه قبلا نبود . آن را بيرون آورد . يا حضرت گه . دلار بود . به اندازه ي يك تپاله ي بزرگ دلار .
(( خدايا اين ديگر چيست . اينها از كجا آمده اند ؟))
(( رفقاي من اين را توي جيبت گذاشتند كه اگر احتياج پيدا كردي ....... ))
اسكناسها را شمرد و با صدايي خفه گفت :
(( ده هزار دلار ! ))
لحظه اي مبهوت ماند . تله . تله ي حقيقي .
(( ده هزار دلار . جس ، من با اين جور چيزها نمي توانم زندگي كنم . نه شوخي نمي كنم . مرا چه به اين پولها ؟ ده هزار ...... من ديگر جرات ندارم تكان بخورم . مي ترسم اين اسكناسها ناراحت بشوند . ))
(( ول كن لني . ))
(( گفتم من از اين پول وحشت دارم .))
(( عادت مي كني .))
(( از همين مي ترسم . آدم به كسي يا چيزي عادت مي كند و آنوقت آن كس يا آن چيز قالش مي گذارد . آنوقت ديگر هي چيز باقي نمي ماند . مي فهمي چه مي خواهم بگويم ؟ ))
جس ترمز گرفت . صدايش مي لرزيد .
(( لني ، چكارت كرده اند ؟ من ديگر هيچوقت تو را تنها نمي گذارم. ))
(( جس ، كسي كارم نكرده . هيچ . ولي دو ميليارد هستند ، فكرش را مي تواني بكني ؟ ..... آنها كاري به اين كارهايش ندارند . حتي نگاهت هم نمي كنند . بعضي وقتها آدم يك مادر دارد كه آدم را مي گذارد و مي رود . مي فهمي ؟ ))
(( من تو را تنها نمي گذارم . ))
(( من مادر نمي خواهم . كاري با مادرها ندارم . مادر خودم هم كار خوبي كرد كه رفت و مرا تنها گذاشت . وقتي پهلوي من بود ، وقتي پدرم خانه نبود ، توي خانه از رفيقهايش پذيرايي مي كرد . من هفت هشت سالم بود . حتي بلد نبودم بشمرم . فكرش را بكن . ))
اتومبيل را نگه داشت و خود را به سوي او انداخت و او را در آغوش خود فشرد .
(( لني ، لني ))
(( چرا گريه مي كني جس ، من كه چيزي نگفتم ، فقط گفتم آنهايي را كه مي گذارند و مي روند دوست ندارم .اين است كه اول خودم مي گذارم و مي روم اين مطمئن تر است . ))
(( لني من قول مي دهم كه اول تو مرا ترك كني . تويي كه مرا قال مي گذاري . ))
(( قول مي دهي ؟))
(( با تمام قلبم .))
از کتاب خدا حافظ گاری کوپر ( نوشته رومن گاری، ترجمه ی سروش حبیبی )
به بهانه زنده ايم بهانه هاي جور و واجور – رنگي ، سياه و سفيد
گاهي خيلي فرقي نمي كند ،مهم بهانه ها هستند .
گاهي هيچ فرقي نمي كند:
نگاه كني يا تماشا
گوش كني يا ژست شنيدن بگيري
زمزمه كني يا فرياد بزني
گريه كني يا به تاسه بيفتي
عاشق باشي يا تظاهر كني
گاهي هيچ فرقي نمي كند ، زماني مي شود،به جاي مي رسي كه ديگر هيچ چيز با هيچ چيز برايت فرقي نمي كند من الان دقيقا همان جايم، ان وقت است كه روي پست ترين نقطه ي زندگي ات قدم گذاشته اي يعني زندگي مي كني اما نمي تواني سه قدم جلو ترت را ببيني.
شايد براي بعضي هاتان ان لحظه بشود نقطه ي عطف، ريسمان، نجات غريقي كه شما را از بزرگترين گرداب زندگي نجات دهد.يا هر چيز ديگري كه مي شود اسمش را گذاشت ناجي.
همه چيز از خلاء شروع شد ، از نبود ، نيستي ، ما خودمان هم، و دوباره جزئي از كل خواهيم شد .
داستان هاي بزرگ هميشه روي اتفاق هاي كوچك شكل مي گيرند ، ما بزرگترين داستان طبيعتيم و حاصل كوچك ترين اتفاق ممكن.
سهم ما تنها يك لحظه از زمان است همين و بس، ميانگين عمر مفيدمان را كه حساب كني 50 سال بيشتر نيست .
راستي چرا ما نميتوانيم مثل كلاغ ها500 سال عمر كنيم؟؟
شايد، شايد و شايد به توان n بار، ما مي توانيم 500 سال عمر كلاغ ها را در يك لحظه ي زندگي خودمان تجربه كنيم و اين لحظه از زمان را نبايد از دست داد ، نبايد غفلت كرد.
و وقتي شد يعني درست و حسابي شد مي توانيم برويم سراغ سرمايه مان ، چيزي كه هر كسي جرئت دست رسي اش را ندارد
پي نوشت :
ادميزاد يه سرمايه ي بزرگ داره كه اونم خودكشي ، نه از ترس دنيا ، اما هروقت بهت توهين شد ، طاقت نياوردي برو سراغ سرمايه ات .
پي پي نوشت:
ديالوگ عزت انتظامي در فيلم حكم مسعود كيميايي از قول صادق هدايت
رسالتمان در اين دنيا كه تمام شود بايد بند كفش هايمان را ببنديم اما نه به اكراه ، بايد عجله كرد . پيش از اينكه مجبور باشي پا برهنه دنيايت را ، خودت را ترك كني
مي خواهم خودم را كشف كنم . مي خواهم در دنياي خودم زندگي كنم، دوست دارم وام دار احدي نباشم، خودم باشم و خودم
كار سختي است مي دانم اما هميشه عاشق كار هاي سختم .
مي خواهم رسالتم را تمام كنم ، مي خواهم خودم بند كفش هايم را ببندم.
مدتي نخواهم بود دوست دارم فراموش بكنم و فراموش هم بشوم
اگر براي يك بار هم شده بخواهم به خودم راست بگويم، مي گويم «دزد»
دزد بزرگ نگاه هاي كوچك.
خيلي وقت ها يك نگاه خواستم حالا رفته ام زير ذره بين
خيلي وقت ها يك سلام خواستم حالا سرم پر شده از اغازهايي كه خيلي وقت پيش تمام شده اند.
خيلي وقت ها صداقت خواستم حالا پر از دروغ هاي صادقانه ام.
خيلي وقت ها منتظر صداي سوت بودم براي دويدن حالا جايگاه ام را گم كرده ام.
خيلي وقت ها خواستم برگردم حالا مدام دارم برگشت مي خورم.
خيلي وقت ها خيلي چيز ها خواستم از خودم، از ديگران،از كسي كه ترديد بودنش ويرانم كرده .
اما نشد ،خيلي چيز ها نشد.
من خواستم مردم نخواستند گفتند «نميشود»و گردن اراده ام را با تيغ تعريف هاي مدوني كه توي ذهن حقيرشان نقش بسته بود بريدند.
من نخواستم گفتم خدا نخواست.
واين شد زندگي من، اغاز و ادامه ي من.
واي اگر مرگمان هم مثل زنده بودنمان پر باشد از دروغ و كليشه هاي معمول خاله زنكي.
زندگي مان كه خاص نبود بيايد از همين حالا به فكر يك مرگ پر هياهوي بي حرف و حديث باشيم.
محصور در دايره اي كه خروج از شعاعش دار و ندار خاطي را بر روي مين مصلحت خواهد برد
محرمانه مي گويم:
دايره اي كه علم بر گرد نيش تست امپول كشيده است بر دست لرزان و استخواني هنر بنفش شده است و صداي انفجار مين از جاي جاي زمين به گوش مي ايد.
بگذريم!!
ما شنا را بعد از غرق شدن ياد گرفتيم و دفاع را بعد از مرگ
حال به يمن پليس با شرف تدوين همه چيز تعريف ساده اي پيدا كرده است
تعريفي ساده:
انسان: جرقه ي اتش گردان خداوند در دل سكوت ظلماني اين همه ظلمات كه جاي فهمش در ذهن ما خاليست.
زندگي:خواب طلايي.
شنا در درياچه ي چهل رنگين كمان رويا ها
روشن و خاموش شدن شعله ي كبريتي بين دو بي نهايت .
حيرت و حيرت .
نگاه
مرگ:دست به دست شدن لذت هاي گس چند و چون ها
فرهنگ:ارشيو حفظ به دست امده ها.
هنر:ديده بان هر خطر كهنه و نويي كه ميايد.
ما فرزندان اين قرن كافريم
قرن مانفيست سياه نيچه
تزهاي خاكستري بكت
و آنتي تز هاي مسخ پاپ اعظم...
...و زنان بيشترين قربانيان هميشه تاريخ بوده اند.
تنها موجوداتي كه اسم اعظم عشق را از برند
زيرا كه مادرند
زيبايي از عشق پديد مي آيد همان گونه كه روز از خورشيد
و ما به دست خودمان ابر هاي مسموم مي سازيم
و به دور از چشم خورشيد در سايه باران هاي مسموش همه چيز را مغشوش مي كنيم .
حريم محدوده انديشه هاي ما همچنان محدود خواهد ماند و ما مرتب تكرار مي شويم با صورت مساله اي كه بر تخته حيات باقي است.
