تبليغاتX
زخم عقل
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
شاعران نسل ما

نخستين سخنم با جماعت شاعران و نويسندگان زنده است.(ادباي ريش و سيبيل دار و جوانان قديمي را مي گذاريم كنار.كاري به كار انها نداريم.)

اين جماعت شاعران و نويسندگان  شهري  و پايتخت نشين  شعرشان  را كه مي خواني بوي دود گازوئيل و«هر» و «تر» ميدهد. همه ي شعر و حرفشان اين است : اخ و اوف  ما چقدر تنهاييم و فراموش شده. ديگر گل شمعداني  گل نخواهد داد . شرح دوست بازي ها و مي خوارگي ها و «شير مستي ها» را هم گاهي چاشني  شعر مي كنند. چقدر هم پر مدعا هستند كه  اين ملت  هنر نشناس هنوز خيلي مانده كه بفهمند شعر يعني چه و هنر  يعني چه و قدر ما را بداند. هرگز قدم رنجه  نمي دارند كه بيفتند توي مردم روستا ها و شهرستان ها را بگردند و ببينند براي كدام مردم شعر مي گويند،داستان مي نويسند. اگر نيما را محترم مي دانيم براي اين است كه قبل از شاعر بزرگي بودن انسان بزرگي بود. پژوهنده بود. هرگز قبول نكرد كه هواي كوهستان هم از دود گازوئيل سياه و كثيف شده است. وي  فناعت به دود گازوئيل خيابان هاي  شهر  دود و افيون  نكرد و شعر مصور براي صفحه سرگرمي هاي مجله هاي هفتگي  ترتيب دادن  را جزو كار شاعري خود نشمرد.

نشخوار گر نبود. اگر هم به افيون پناه برد، نه براي اين بود كه روشنفكر بازي در اورد.نيما شاعر بود نه متشاعر.

فلان شاعر كه دو سه روزي بيشتر نيست  توي خط شعر افتاده و هرگز پيچ و خم چرخ سپهر گردان –چنان كه افتد و داني-گرفتار نيامده، يك دفعه مي بيني كه ترياكي از اب در امده و روز و شبش در ميخانه ها مي گذزد.كه چه؟يعني:اي جماعت هنرنشناس و عاصي !  بدانيد و اگاه باشيد كه من شاعر خيلي روشنفكري هستم و دارم از ياس و حرمان و شكست منفجر مي شوم.عرق مي خورم ترياك مي كشم  كه منفجر نشوم. شما بايد قدر بي قدر مرا بدانيد كه قلبم از گل نازك تر است و زود قهر مي كنم.

شعرش هم كه پيام اور چيزي جز اين نيست.راستي راستي كه اين پايتخت هم خاصيت عجيبي دارد. فلان بابا كه ديروز براي مجله ها جدول كلمات متقاطع ترتيب ميداد،امروز مي بيني كه ديوان چاب زده و شده شاعر شعير معاصر نو پرداز و كهنه ساز و براي ما شهرستاني ها ي قانع  و گردن از مو نازك تر،پز ميدهد. ديوانش را كه باز مي كني و ميبيني كه صد صفحه بيشتر ندارد و هفتاد ريال قيمت.و از اين صد صفحه هم روي هم پنجاه صفحه را سفيد گذاشته، از هر دو خط شعر دو صفحه كه مثلا كتاب ابرومند و زيبا باشد.

داستان و نمايشنامه هم دست كمي از شعر ندارد همه اش سخنان فيلسوف مآبانه. مبهم نويسي . فرماليسم. همراه بوي گازوئيل و ترياك.

داستان ها يا شرح سطحي و ساده ي زندگي روزمره ي مردم كوچه و بازار است-يك نوع عكاسي- يا اداي سوررئاليستي  بازي در اوردن.....

وقتي شرح زندگي روزمره را مي نويسند كه هنر،جمع كردن مواد فولكلوريك است در داستان. و هرجا كه داستاني پر از ضرب المثل و اصطلاح عاميانه مي بينند،دهانشان اب مي افتد. هدايت و بعضي هاي ديگر در اين زمينه كوشش كردند خيلي از داستان هاي هدايت از زندگي روزمره ي مردم  زمينه مي گيرد  و پر از اصطلاحات عاميانه است بعضي از اين داستان هايش هم ناموفق است  نمونه اش  علويه خانم.

ان«باباي  پا در گريز فرنگ نشين» هم دهانش از ديدن  اين جور چيز ها اب ميافتد و اگر خوانديم كه «شوهر اهو خانم» را تعريف كرده تنها به خاطر همين جنبه ي  ان رمان بوده است نه ديگر خصوصيات برجسته اش. نويسنده ي عزيز ان رمان نبايد گول چنان تعريف هايي را از  ان گروه ادباي ريش و سيبيل دار  بخورد...

وقتي اداي سورئاليستي بازي در مي اوردند، مي بيني  كه افتاده اند  توي  خط تورات  و از نوشتن و ايه اوردن و باز افريني اساطير تورات و ادم هايش  مغلق نويسي و هذيان گويي و چيزي از اب  در اورده اند كه غير از خودشان كسي نمي داند اقاي نويسنده چه مي خواسته بگويد..........

 

                                                                                        صمدبهرنگی

نوشته شده توسط پروانه در 17:27 | | لینک به این مطلب