غم، كسالت، بي حوصلگي ، ....
هيچ نامي ندارند ، پوزخند مي زنم و اهسته با خودم مي گويم :
"درد هايم هم مثل خودم بي نام و نشان شده اند"
همين بي نامي ، بي دوايي را يدك مي كشد . و من را تبدل كرده اند به دخترك احمقي با منطق هاي كودكانه.
اين روزها بين همه چيز گير كرده ام بين بودن و نبودن ، بين انسان و هستي ، بين احساس و منطق ، بين حتي خودم و يك تو.
هميشه قضيه به اينجا كه رسيده اتفاق ها به هم گره خورده اند ، سخت شده اند ، حتي سخت تر از گذشته فشار ها بيشتر ميشوند ، مسئوليت از هميشه بيشتر.
همان كودكم هنوز ، سرگردان تر از هميشه ، مبهوت اتفاقات دور و نزديك ، دنبال دستاويزي هستم .
دنبال چادر مادرم در خيل زنان سياه پوش
"تو" يعني بازنويسي يك حادثه دور
"تو" يعني ياداوري دردناك خاطره ي قرن ها
"تو"يعني نزديك ترين اتفاق ممكن
اين هم دليل:
"حدودا سيزده هزار و صد و چهل بار بيدار شدن و خوابيدن دوباره بيدار شدن و باز خوابيدن ، روي يك زمين و زير يك اسمان !
اين رقم سرسام اوري ست كه تحملش به طاقتي فوق انساني احتياج دارد ، به هر شكلي كه حساب كني به خودت حق خواهي داد كه بعد از اين همه ، به حقيقتي رسيده باشي !
به جوابي ، به دليلي ، انگيزه اي ، و به چيزي كه كه كمي فقط كمي به تو ارامش بدهد !
اما حقيقتي ديدني نيست ، جوابي نيست ، و هيچ چيزي نيست هيچ چيز"

