تبليغاتX
زخم عقل
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
اين روزها ....
اين روز ها دچار احساس هاي موهوم و كودكانه ام كه هيچ نامي نمي شود رويشان گذاشت .

غم‌، كسالت‌، بي حوصلگي ، ....

هيچ نامي ندارند ، پوزخند مي زنم و  اهسته با خودم مي گويم :

"درد هايم هم مثل خودم بي نام و نشان شده اند"

همين بي نامي ، بي دوايي را يدك مي كشد . و من را تبدل كرده اند به دخترك احمقي با منطق هاي كودكانه.

اين روزها بين همه چيز گير كرده ام بين بودن و نبودن ، بين انسان و هستي ، بين احساس و منطق ، بين حتي خودم و يك تو.

هميشه قضيه به اينجا كه رسيده اتفاق ها به هم گره خورده اند ، سخت شده اند ، حتي سخت تر از گذشته فشار ها بيشتر ميشوند ، مسئوليت از هميشه بيشتر.

همان كودكم هنوز ، سرگردان تر از هميشه ، مبهوت اتفاقات دور و نزديك ، دنبال دستاويزي هستم .

                                     دنبال چادر مادرم در خيل زنان سياه پوش

 "تو" يعني بازنويسي يك حادثه دور

"تو" يعني ياداوري دردناك خاطره ي قرن ها

"تو"يعني نزديك ترين اتفاق ممكن

اين هم دليل:

"حدودا سيزده هزار و صد و چهل بار بيدار شدن و خوابيدن دوباره بيدار شدن و باز  خوابيدن ، روي يك زمين و زير يك اسمان ‌!

اين رقم سرسام اوري ست كه تحملش به طاقتي فوق انساني احتياج دارد ، به هر شكلي كه حساب كني  به خودت حق خواهي داد كه بعد از اين همه ، به حقيقتي رسيده باشي !

به جوابي ، به دليلي ، انگيزه اي‌ ، و به چيزي كه كه كمي فقط كمي به تو ارامش بدهد !

اما حقيقتي ديدني نيست ، جوابي نيست ، و هيچ چيزي نيست هيچ چيز‌"

 

نوشته شده توسط پروانه در 15:47 | | لینک به این مطلب