تبليغاتX
زخم عقل - ترس
شنبه نوزدهم بهمن 1387
ترس
 خیلی وقت است که این پروانه از وحدت جسم و روح فراری ست .

شده ام شاپرک ...نه...شپره...نه....هیچ... یک هیچ بزرگ با غده های مغزی کوچک - یک هیچ بزرگ که بالهایش را روزگار هی کدر ، کدر ...سیاه می کند.

روح این پروانه خیلی وقت است که در سردخانه ی جسم های کاغذی شما سرگردان کالبد خود است.

راه می رود ، میدود ، مبهوت تمام راه های ناتمام .

کاش زندگی به قدر زیستن به من فرصت می داد .

کاش زندگی به قدر عاشق شدن به من مجال نفس کشیدن میداد

کاش زندگی.......

ای تف به این ای کاش که هر جا کم اوردم گفتم ای کاش و ماندم ، خشک شدم.

-

هیچ وقت بیمار درد های جسمی ام نبودم . اصلا اين واژه جسم ، ماده ، چيز حقيري ست ، پست و فاني .

من از مكتب ماترياليست مي ترسم .

از خيلي چيز ها ترسيدم و حالا به طرز فجيعي گرفتار شدم .

از مرگ ترسيدم ... نه ... نترسيدم....ترساندنمان...


ولي حالا به دور از تمام خرافات ، لحظه هايم را پيشكش مرگ كردم ، در ايوان به انتظارم.
من مرگ را كودكي مي بينم كه روزي مي ايد ، روزي نزديك تر از چيزي كه فكرش را بكني ، يك دختر بچه با موهاي طلايي يك پسر بچه ، نمي دانم ، اما ميايد . و دستش را كه پر از ارامش هاي نديده است به سمت دست هاي ملتهب و خسته ام از بودن دراز مي كند . و من پيشكشم را ، تمام خودم را تقديم مي كنم.



من از خودم ترسيدم ... نه.... مي ترسم ، وحشت دارم ... وحالا در باتلاقي از خودم اسيرم.

هر چه بيشتر تلاش مي كنم بيشتر فرو مي روم به عمق يك تو.

نوشته شده توسط پروانه در 21:21 | | لینک به این مطلب