شده ام شاپرک ...نه...شپره...نه....هیچ... یک هیچ بزرگ با غده های مغزی کوچک - یک هیچ بزرگ که بالهایش را روزگار هی کدر ، کدر ...سیاه می کند.
روح این پروانه خیلی وقت است که در سردخانه ی جسم های کاغذی شما سرگردان کالبد خود است.
راه می رود ، میدود ، مبهوت تمام راه های ناتمام .
کاش زندگی به قدر زیستن به من فرصت می داد .
کاش زندگی به قدر عاشق شدن به من مجال نفس کشیدن میداد
کاش زندگی.......
ای تف به این ای کاش که هر جا کم اوردم گفتم ای کاش و ماندم ، خشک شدم.
-
هیچ وقت بیمار درد های جسمی ام نبودم . اصلا اين واژه جسم ، ماده ، چيز حقيري ست ، پست و فاني .
من از مكتب ماترياليست مي ترسم .
از خيلي چيز ها ترسيدم و حالا به طرز فجيعي گرفتار شدم .
از مرگ ترسيدم ... نه ... نترسيدم....ترساندنمان...
ولي حالا به دور از تمام خرافات ، لحظه هايم را پيشكش مرگ كردم ، در ايوان به انتظارم.
من مرگ را كودكي مي بينم كه روزي مي ايد ، روزي نزديك تر از چيزي كه فكرش را بكني ، يك دختر بچه با موهاي طلايي يك پسر بچه ، نمي دانم ، اما ميايد . و دستش را كه پر از ارامش هاي نديده است به سمت دست هاي ملتهب و خسته ام از بودن دراز مي كند . و من پيشكشم را ، تمام خودم را تقديم مي كنم.
من از خودم ترسيدم ... نه.... مي ترسم ، وحشت دارم ... وحالا در باتلاقي از خودم اسيرم.
هر چه بيشتر تلاش مي كنم بيشتر فرو مي روم به عمق يك تو.

